|

میدانم !
"حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد"
حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری، آن همه صبوری... حرف از دوری دوباره میزنی؟ امروز
من دیدم از همان سر صبح آسوده هی بوی بال کبوتران تازه و نای نعناع نورسیده می آید! پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمیدانستم !
ای دردت به جان بی قرار پر گریه ام! پس این همه ساعت ودقیقه پرگریه ام کجا بودی؟
حالا که آمدی، حرف ما بسیار ، وقت ما اندک ، آسمان هم که بارانی است...
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست ! سربه سرم می گذاری هان؟ میدانم که میمانی پس لااقل باران را بهانه کن! دارد باران می آید...
مگر می شود نیامده باز به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟ پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟
تو که تا ساعت این صحبت ناتمام ، تمامم نمی کنی هان؟
باشد! باشد گریه نمی کنم... گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد! چه عیبی دارد ؟ اصلا چه فرقی دارد؟ هنوز باد می آید ، باران می آید
"هنوز هم میدانم که هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد"
حالا کم نیستند اهل هوای علاقه و احتمال که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند... فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و... آسمان هم که بارانی است
همه نشان تو را در این نشانی از من میپرسند
یادت هست؟ قول دادی!!همیشه عاشقم بمانی قول دادی !!
هنوز هم یک دیدار ساده می تواند سرآغاز پرسه ی غریب در کوچه باغ بارانی باشد!
راستی تمام این دقیقه ها یکی از من همیشه سراغ تورا می گرفت! تو نشانی من بودی و من نشانی تو! گفتی صبر کن و تمام صبوری ها را در این دقیقه ها من گریسته ام!
حالا بیا برویم. برویم پای هر پنجره روی هر دیوارو بر سنگ هر دامنه خطی از خواب دوستت دارم تنهایی را برای مردمان ساده بنویسیم...مردمان ساده ی بی نصیب من هوای تازه می خواهند،ترانه ی روشن ،تبسم بی سبب و اندکی حقیقت نزدیک به زندگی...
حوصله کن! خواهیم رفت اما خاطرت باشد همیشه این تویی که می روی، همیشه این منم که می مانم...
دیدی؟ دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا کمک کرده است؟ دیدی در آن دقایق دیر باور پرگریه گمت کردم؟ دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت ؟
و تو هنوز پیدا کردن خودت را بهانه میکنی :

آخرین روز خسته، همان خداحافظ آخری ، یادت هست؟ که تو ناگهان چیزی گفتی! گفتی انگار همان بهتر که راز ما در پچ پچ محرمانه ی روزگار ناپیدا بماند! گفتی انگار حرف ما بسیار ، وقت ما اندک و آسمان هم که بارانی است!
راستی هیچ میدانی که من درغیبت پرسوال تو چقدر ترانه سرودم؟ چقدر ستاره نشاندم؟ چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟! رسید اما وقتی که دیگرهیچ کس در خاموشی خانه خواب بازآمدن مسافر خویش را نمی دید!
در غیبت پر سوال تو.آشنایان تو را زا من سوال میکنند
در غیبت پر سوال تو عقربه های بی بازگشت هیچ ساعتی به ساعت و هفت و هشت پسین شب نرسید!
حالا که آمدی، آمدی ! پس این همه حرف نا منتظر و صحبت از رفتن بی مجال چرا؟ پس چه طور در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم؟ مگر ما کجای این بادیه ی بی نشان به دنیا آمدیم؟
ما هم زیر همین آسمان صبور مردمان را دوست میداریم! حالا بیا به بهانه ای تمام شب مغموم گریه را از آواز نور و تبسم ستاره روشن کنیم!
من به تو از خواب های آینه اطمینان دادم! سرانجام یکی از همین روزها تمام قاصدک های خیس پژمرده از خواب خوارزار به جانب بی بند آفتاب آسمان برمی گردند..
زودتر برگرد .
Medium (Media) Blog
طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا!
دانلود قالب رايگان Pink Bear (خرس صورتي) براي وبلاگ بلاگفا
|